آنقدر دستان عباسم بلند است که از شمشیر او بی گزند است
ندانم در شب تاریک هجرت چه شد که اشک چشمش شد ز خجلت
گرفت مشکی پر از خالی ز دختر بشد سوی فرات الله اکبر
سواراندر به مهتر میتاخت همچون نسیم فکر طفلان که همش گفتند تشنه لبیم
رو به سوی دریا میتافت همچو باد یاد آن لحظه که دختر مشکی به دستش داد
تا به دریا اندر آمد مشک را سیراب کرد لحظه ای قصد به نوشیدن آب کرد

عقل گفتش تشنه لبی آبی بگیر تشنه ای و دریاست روبرو جانی بگیر
عشق گفتش تو مگر سقا نیستی طفلکان را تو مگر دریا نیستی
این به دور از انصاف و ادب است که توسیراب و حسین تشنه لب است
شد سوار اسب سوی خیمه در شتاب در دلش امید و بر دوشش مشک آب
در ره آن برگشته بختان لعین در مصاف عباس آختند شمشیر کین
موج تیر و شمشیر و نیزه باز بود کار عباس آن میان یک راز بود
بشد دستش به شمشیر کین از تن جدا لرزه آمد در بهشت بر دل شیر خدا
مشک را بر دوش چپ آویزان نمود ره گرفت و بار دیگر عظم آن میدان نمود
دست دیگر هم فدای یار شد هر دو دستش در ره این کار شد
به دندان گرفت او مشک و در شتاب میدانست کودکانند چشم در راه آب
ناگهان تیری ز دشمن بر مشک دید آبروی ماه هاشم از مشک ریخت
تیر دیگر آمد و بر چشم شد فرو گریه در چشمان خیمه خنده بر لب زد عدو
بی دو دست از باره افتاد سخت میتوانست برکند بنیاد بخت
لحظه ای فکر ز طفلان بر نداشت آرزویی جز آب در سر نداشت
ناگهان در مقابل دشمن افیون بدید خواست تیر را از چشم خود بیرون کشید
تیر را در میان زانوان خود نهاد خواست بیرون کشد آنرا ز نهاد
خود او از سر جدا شد بر زمین چرخی بکرد دشمن ای صحنه بدید و لحظه ای مکثی بکرد
برد بالا او عمود آهنین با قهر و کین بر زمین افتاد زاده ام بنین
تا حسین این صحنه از میدان بدید همچو بازان شکاری در رسید
ناگهان عباس خود را بر زمین دشت دید تک گلی داشت به دنیا که او را دشت چید
عباس را سر در پهلو گرفت گشتی او در خاک و گل پهلو گرفت
اشک در چشمان او سیل آفرید چشم او جز به دست عباسش ندید
گفتا اخا کمرم زین غم شکست بر دل آل هاشم کشتی ماتم نشست
آسمان آن لحظه فریادی کشید چون که ماه خود به روی خاک دید

دید عباس به بالینش زهرا و بتول گفتا حسینش عباسم حجت قبول
(تاسوعای حسینی-ساعت1:30 بامداد)(خودم)
+ نوشته شده توسط کلاغ در
Sat 1 Mar 2008 و ساعت
2:14 PM |